تبليغاتX
الفبای زنانه

الفبای زنانه

وب داستانک های من از زندگی ، با الفبایی زنانه

 

 

دختری که موهایش ماهی بود ، تنها زندگی می کرد . روزهای کوتاه و شب های بلند داشت . تا می خواست صبحانه اش را بخورد روزش تمام می شد و شب ها هر چقدر بیدار می ماند ، نه شب سر می آمد و نه او خوابش می برد . برای همین می رفت  دریا تا موهایش که ماهی بودند دوستانشان را توی دریا ببینند . شنا می کرد . وقتی شنا می کرد خیلی خوشگل می شد . چون ماهی های موهایش زنده می شدند و هرکدام یک طرف شلپ شلوپ شنا می کردند . یک عالمه ماهی هم دورشان جمع می شدند و با موهای ماهی حرف می زدند .

_ "چه خبر اون بالا بالاها؟ روی زمین؟"

_ "هیچی ...بی خبری.."

_"چه خبر اون ته ته ها...ته دریا ؟"

_"هیچی...بی خبری .."

بعد شنا تمام می شد و دختری که موهایش ماهی بود ، برمی گشت خانه و بالاخره خوابش می برد .

 تا این که یک شب سر و کله یک پسر ماهیگیر پیدا شد . یک شب دختری که موهایش ماهی بود، داشت شنا می کرد که پسر ماهیگیر قلابش را انداخت توی دریا و قلابش توی دهان یکی از موهای دختری که موهایش ماهی بود گیر کرد . پسر ماهیگیر هی قلابش را کشید . کله دختری که موهایش ماهی بود حسابی درد گرفت . یک جیغ بلند کشید و یک هو ماهی از روی کله اش کنده شد و با قلاب پسر ماهیگیر بالا رفت . پسر ، ماهی را کباب کرد و خورد . خیلی خوشمزه بود .

 

دختری که موهایش ماهی بود صبح توی آینه دید که به جای آن یک دانه ماهی یک تار مو در آورده است . 

 من شنیده ام که پسرک ماهی گیر بعدها تک تک ماهی های موهای دخترک را با قلاب گرفت و کباب کرد و خورد . چند تاییشان را هم سرخ کرد . و جای همه ماهی ها روی کله دختری که موهایش ماهی بود تار مو درآمد . بعد پسر ماهی گیر با دختری که هیچ کدام از موهایش ماهی نبود عروسی کرد و بعدها وقتی دخترشان به دنیا آمد باز هم ماهی بود که روی کله اش در می آمد .

اما بعضی ها هم می گویند که این دروغ است و دختری که همه موهایش به غیر از یک دانه شان ماهی بود ،  برای همیشه همان طوری ماند و پسرک ماهی گیر،  هیچ وقت نفهمید که ماهی خوشمزه ای که کباب کرده بود و خورده بود یکی از موهای دختری بود که روزهای کوتاه و شب های بلند داشت .

اما من می گویم  دختری که موهایش ماهی بود اصلا خوشش نمی آمد که همه موهایش ماهی باشد و یکی شان تار موباشد . برای همین درست فردای همان شب که کله اش درد گرفته بود، قبل از صبحانه تار مو را کند و هیچ هم بین آن همه ماهی معلوم نشد که یکی شان کنده شده و کباب شده و خورده شده .

بعد از مدتی خود دختری هم که موهایش ماهی بود همه چیز را پاک یادش رفت .  

+ تحریر شد  پنجشنبه هشتم دی 1384به زمان 15:1  به دست حدیث  | 

 

تموم خیابون ویلا رو می گردم که یه صنایع دستی پیدا کنم بدم سرخپوسته ببره برای زنش .از طرف من . هر چی باشه زنش فقط سیزده سالشه . هر چی باشه داره به خاطر این که یکی این ور دنیا با سرخپوسته خوابیده بچه به دنیا میاره .

براش یک عروسک بزرگ می خرم . عروسک دختری که لباس محلی پوشیده. بلوچه .با لباس چین چینی قرمز و یک کوزه آب هم گذاشته روی سرش .

به سرخپوسته می گم از این آب هم خودت بخور ، هم بده به زنت بخوره . سرخپوسته یک جوری نگاهم می کنه که می فهمم دوسم داره . زیر چشمی .

بهش می گم :"خوب از این آب فقط زنت بخوره ".سرخپوسته یه جوری نگام می کنه که می فهمم خیلی دوسم داره .

می گم :"خوب از این آب فقط خودت بخور !"

سرخپوسته نگاهم نمی کنه . می فهمم عاشقم شده و و دیگه وقت خداحافظ گفتنه .

میگم :"خداحافظ " و می رم پی بخت خودم!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 15:27  به دست حدیث  | 

 

وقتی تو بغل یک سرخپوست گریه کنی دستو بالت سیاه می شه . من تا حالا تو بغل یه سرخپوست گریه نکردم ولی مرده  ی اینم که گریه کنم که دست و بالم سیاه شه . از کافی شاپ که برگشتم خونه از خودم پرسیدم :"خوب چی پچ پچ می کردین پشت اون درای بسته چوبی ؟" جواب دادم :"هیچی ..با سرخپوسته قرارمدار گذاشتیم !"

گفتم:پس می خوای زندگیت و از این رو به اون رو کنی ..چی قرار گذاشتی حالا !"

گفتم :"باهاش می رم".

من داشتم سوپ می خوردم . گفتم باهاش می رم و از دهان خودم که شنیدم باهاش می رم رفتنم با سوپم قاطی شد و هرچی خورده بودم حیف و میل شد .

"باهاش می ری؟به همین راحتی ؟سرخپوسته هم ورت می داره و می برتت؟پس من چی ؟"

من گفتم :"تو برو خداحافظی کن باهاش .سرخپوست ها خیلی خوب خداحافظی می کنن . رو در رو . همیشه رو در رو. و با جمله های طولانی . مثلا بهت می گن :"دختری که صبح ها بوی شیر تازه می دهی و عصرها از انگشت هایت خرگوش کوهی می ریز د. بدرود . تو را در سرزمین دیگری ملاقات خواهم کرد . تا آن زمان هر روز به یاد من موهایت را شانه کن ."

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 15:7  به دست حدیث  | 

 

کافی شاپ تا اطلاع ثانوی تعطیله . تا اطلاع ثانوی خنده داره . هم اطلاع خنده داره هم ثانوی .تنها چیزی که خوشگله تعطیلیه . هرجایی که کرکره اش و می کشن پایین به هوس این که یه وقتی باز شه خوشگلیه .

 من دماغم و می چسبونم به شیشه کافی شاپ که رد سرخپوسته رو بگیرم .می بینم نشسته سر میز من . یه پایش رو هم انداخته روی اون یکی پاش و داره برگ دود می کنه . برگش از این گنده بک هاس . اینی و که پاش و بندازه روی پاش تازه یاد گرفته . خیلی هم بهش میاد که پایش و میندازه روی پاش و برگ می کشه .

خوب که دماغم و می چسبونم می بینم منم نشسته ام رو به روش . گارسونه هم هست . داره شیرقهوه میاره و زیرچشمی سایه نقره ای زیر چشم من و میپاد . نه که من زیر چشمم رو هم سایه می کشم ؟خودم و که می بینم خیالم راحت می شه . دوس دارم بدونم داریم به هم چی میگیم . ولی سرخپوسته یه لحظه برمی گرده و دماغ من و می بینه که به شیشه چسبیده . به من اشاره می ده . من برمی گردم از سر میز ،  من و می بینم که دماغم چسبیده به شیشه. به خودم اشاره می دم که گمشو برو خونه میام برات تعریف می کنم . دماغم و از شیشه می کنم . به جهنم هرچی که داریم به هم می گیم . به من چه ربطی داره؟

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 12:23  به دست حدیث  | 

 

کافی شاپ تعطیله . من دنبال یه دختر و پسر راه می افتم به هوس این که برن کافی شاپ و منم دنبال سرشون . کوچه درازه و دختر و پسره که از پشت عینهو هم قوز کردن و شلپ شلپ راه می رن خیال ندارن کوچه رو تموم کنن. زیر لبی هی میگم :"تن باشین ..تن باشین دیگه دیوونه ها شماها دیگه کی هستین ؟" و بالاخره خودم ازشون جلو می افتم . حالا دوتاییشون از توی شیشه عینکم پیدان . می رسن به من . از تو شیشه عینک من می رن بیرو ن و سر کوچه با هم خداحافظ می کنن .

 هر کی از یه ور میره!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 12:10  به دست حدیث  | 

 

فهمیده من دارم درباره اش می نویسم . عاشقش شدم . فکر می کنم عاشقش شده باشم  ، چون حالم از شیرقهوه بهم می خوره و قیافه اون شبیه شیر قهوه است . پس با این حساب عاشقش شذم .

امروز میاداین جا و برام کامنت می گذاره . یک آواز سرخپوستی کامنت می گذاره که یادگاریه زنشه . زنش الان سیزده سالشه . قدبلنده و انگشت های باریکی داره که بوی شیرقهوه می دن . هنوز بالغ نشده ولی زنه و از این که یک زن سرخپوسته خیلی راضیه . هیچ وقت نمی یاد ایران ..تحمل کافی شاپ نشستن شوهرش رو نداره . اما می تواند دوری را تحمل کند و وقتی شوهرش به سفر میاد یک اسم بهش می ده تا با خودش بیاره . ازش خواهش می کنه اسم را بگذاره روی دختری که توی کافی شاپ می بیندش و با این حساب از شرش خلاص شود . وقتی اسم را به شوهرش میده داره یادآوری می کنه که وفاداره و یک مرد سرخپوست هیچ وقت برخلاف میل زنش رفتار نمی کند . توی همون هفته اول اسم را هدیه می ده و قال قضیه رو می کنه . 

"دختری که تجربه ای در سرما ندارد "هدیه دختریه که همه تجربه هایش در سرماست . این اسم اونه ـ "دختری که همه تجربه هایش در سرماست " ـ . این و سرخپوست به من می گه و هر وقت که اسم را هدیه می ده منتظر یک بچه است .

من بهش می گم شوخی می کنی..من حامله نیستم . می گه این من نیستم که می زام . زنشه که می زاد . تا قبل از این که بالغ بشه وقت داره که بزاد و این یه رسم سرخپوستیه!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 1:35  به دست حدیث  | 

 

اگر یه روز یه سرخپوستی اومد سر میزت و بهت گفت می خواد یه اسم تازه بهت بده زیر بار نرو . من از وقتی که اسمم شده دختری که هیچ تجربه ای در سرما ندارد توی کله ام یک چیزهایی رفت و آمد می کنن . یک دختری توی کله ام اومده که ول کن تجربه سرما نیست . تجربه سرما تو نمی دونی چیه .منم نمی تونم برات بگم . چون یک دختری که هدیه یک سرخپوست رو پذیرفته برای این کارها وقت نداره . یعنی آواز خواندن بهش اجازه نمی ده که وقتش و تلف توضیح دادن تجربه سرما بکند . تجربه سرما یه چیزیه که هر وقت وقتش بشه خودت با کله میری سراغش . ولی آواز های سرخپوستی یه چیز دیگه است . این آواز ها را باید شب و روز خواند . وقتی آواز سرخپوستی می خونی می تونی هرکاری توی زندگی ات کرده باشی و امیدوار باشی که اون دنیا هم می تونی با خواندن یه آواز سرخپوستی دیگه سر همه کثافت کاریهات با خدا معامله کنی .

بهشت دست دخترهائیه که هدیه یک مرد سرخپوست را قبول می کنن اما هیچ وقت فرصتی برای عشقبازی ندارن . چون باید آواز بخونن . ونمی شه هم آواز خواند هم  با یک مرد سرخپوست خوابید . با مرد سرخپوست باید سکوت کرد . اونه که آواز می خونه!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 1:19  به دست حدیث  | 

 

حاضر نیست اسمش و عوض کند . اما تا میاد سر میز من زل می زند توی چشم های بدعنق من و می گه :"دختری که هیچ تجربه ای در سرما ندارد...این اسم را یک سرخپوست به تو هدیه داده است . از آن مراقبت کن "

این را به زبان ما میگه . ازش خوشم میاد . می خوام از اسمم مراقبت کنم . ازش خواهش می کنم دیگر با این اسم صدایم نکند  شاید در حین صدا کردن برای اسمم اتفاقی بیفتد ، یا تا لحظه ای که می خواهد به گوش من برسد یک دختری توی هوا بقاپتش .بی شرف می دانسته من از فعل های منفی خوشم میاد!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 1:9  به دست حدیث  | 

 

شبیه شیرقهوه است . قیافه اش رو میگم و من حالم از شیرقهوه به هم می خوره و با این حساب از قیافه سرخپوسته خوشم میاد!

 بهش میگم : "می خوای یه اسم ایرانی برات بذارم؟"

اون می خنده . اون زبون ما رو بلد نیست و شایدم فکر می کند من دارم براش از زندگی ام درد دل می کنم . آخه من هرچی میگم انگار دارم درد دل می کنم . حتی وقتی می خوام سفارش غذا بدم . برای همین هم همه اش گارسون ها عاشقم میشن. توی این کافی شاپ هم یکی شون عاشقمه . با این که من هیچ وقت بهش سفارش غذا ندادم . این طوریه دیگه . گارسون ها با گوش هایشان عاشق می شوند . حتی اگر توی آشپزخانه در حال آماده کردن هات داگ پرسی یک دختر و پسر باشن که برای دومین بار اومدن اینجا   .

 روح سرخپوستیش هم خبر نداره که یک گارسون رقیبشه . ولی چه اهمیت داره؟ مهم اینه که من دارم دنبال یک اسم ایرانی براش می گردم . و اون منتظر شنیدن بقیه درددل منه!

+ تحریر شد  چهارشنبه هفتم دی 1384به زمان 0:26  به دست حدیث  | 

 

دلم نمی خواست دوست دختر اون سرخپوسته باشم . سرخپوسته همیشه توی کافی شاپ پخش و پلا بود.  با شش تا پر سفید که سه تا سه تا از دو تا گوش هایش تاب می خورد و اسمش بود "مردی که از جنگل آمده بود تا چای لیمو با شکر فراوان را  کنار دخترهایی باموهای توت فرنگی در سرما تجربه کند" .

 من هربار که می روم کافی شاپ میاد سر میز من و ته سیگار منو بر می دارد و دوباره روشن می کند . ته سیگار، لای انگشت های کلفتش دوباره روشن می شود و دودش می رود توی چشم من .

 من بهش میگم :"هی! من دوست دخترت نیستم ". اون می خنده . اون زبان ما رو بلد نیست . اما می داند چای لیمو با شکر فراوون  ، همراه ساندویج دخترهایی که همه جایشان را سس مالی کردند به تحمل روشن کردن ته سیگاردخترهایی که میان کافی شاپ تا دیگر دختر نباشن...می ارزد یا نمی ارزد ؟

+ تحریر شد  سه شنبه ششم دی 1384به زمان 23:46  به دست حدیث  | 

 

دیشب مانی اینجا بود . مانی تازه یک ساله شده . مانی شیشه شیر کوچکی دارد که تویش ده سی سی آب پرتقال دهن زده مانده .مک می زند و پرتش می کند پشت مبل ها .

مانی آخر شب رفته . توی بغل خاله ام خوابش برده  و رفته و ما دوتایی تنهاییم .

صبح  ، شیشه شیر را پشت مبل ها پیدا می کنم . آب پرتقال ها شره کرده روی سرامیک . شیشه را می گذارم روی میز . الان است که از یک جای خانه صدای بچه ام بلند شود . بچه ای که تازه از خواب بیدار شده و با لب و لوچه آویزان دنبال شیشه اش می گردد . تا بعد از ظهر روی مبل نشسته ام و منتظر صدای بچه ام .

+ تحریر شد  یکشنبه چهارم دی 1384به زمان 18:3  به دست حدیث  | 

 

حرف هایی که در این صفحه می نویسم از جنس ادبیات است اما هنوز ادبیات نیست . برای همین شاید خواندنشان  چندان خوشایند کسی نباشد .اینجا صریح وساده هستم.  همیشه دلم می خواست بک روز شروع کنم به نوشتن پنهانی ترین حس هایم که معمولا گره کوری هم به زنانگی ام خورده...

می نویسم برای این که از دل این نوشته ها داستان های کوتاهی بیافرینم و شاید داستان بلندی...

فکر می کنم این حس های مکتوب می توانند روزی به ادبیات تبدیل شوند ..راستش برای خودم فقط یک تجربه است..تجربه نوشتن داستانی که در هر پست ،  تکه نامعلومی از آن نوشته می شود و بعد این تکه های پازل را مرتب خواهم کرد...

شاید هم فرمش در نامرتبی اش تعریف شود...

+ تحریر شد  یکشنبه چهارم دی 1384به زمان 17:38  به دست حدیث  |